کلا خیلی هفته پر باری بود از همه مهمتر عمل قلب دایی بود که خدا رو صدها هزار مرتبه شکر که به خیر و خوشی گذشت.
فقط اگه ۱ چیز دیگه هم درست بشه خییییییییییییییلی خوشحال می شم.
بعدش هم دلم می خواهد از اینا زیاد بکار ببرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خاطرات روزمره
کلا خیلی هفته پر باری بود از همه مهمتر عمل قلب دایی بود که خدا رو صدها هزار مرتبه شکر که به خیر و خوشی گذشت.
فقط اگه ۱ چیز دیگه هم درست بشه خییییییییییییییلی خوشحال می شم.
بعدش هم دلم می خواهد از اینا زیاد بکار ببرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واقعا از اینکه دارش زدن دلم خنک نشد.
خدا خودش می دونه که بچه های ما و خانواده هاشون چی کشیدن.وقتی از یک خانواده همه پسرهاشون می رفتن خدا می دونه اون مادرها چه صبری داشتن و دارن.هنوز هم جانبازها جلوی چشممون هستن.
هیچ وقت صدای آژیر قرمز از ذهنم نمی ره.صدای مردهایی که داد میزدن چراغها رو خاموش کنین.هیچ وقت صدای هواپماهایی که می اومدن بالا سرمون و بعدش هم صداهای انفجار...
یادمه ۱ بار رفتیم بهشت زهرا من خیلی سنی نداشتم ۳ تا شهید آورده بودن که بمب افتاده بود تو خونشون .۱مادر و ۲ بچه اش.بی چاره شوهرش مونده بود و دختر کوچکش!!!!گریه های باباه وحشتناک بود.
فقط خدا می تونه حق اینهارو بگیره.
امیدوارم شب اول قبرش به درک نایل بشه و به قیامت نکشه.
برف بازی دیشب خیلی کیف داد.حسابی خندیدیم.خیلی با خالم اینا خوش می گذره.
از دیشب کمرم رگ به رگ شده!نمی تونم تکون بخورم.نمی دونم سرما زده یا اینکه لیز بازی اینطوریم کرده.
حسین مثل مردهای امیدی همه کارها رو انجام داده.منم شب که حالم بهتر شد براش کیک درست کردم.
در ضمن امروز سنگ تموم گذاشت و از صبح درس خوند.هنوز هم مشغوله.
یک سوال:اگه از دست ۱ نفر کفری بشین چی کار می کنین؟؟؟
بعدش هم رفتیم جاده لشگرک .خیلی باحال بود.مه شدید گرفته بود و همه جا برف بود.کاج های سبز که روشون برف نشسته بود منو یاد خارج انداخت.!!!!
بعدش هم رفتیم دربند آش رشته خوردیم![]()
برگشتن هم از تره بار فرمانیه کلی سبزی خریدم و تا الان مشغول جمع و جور کردنش بودم.قبلا که با کلاس بودم اصلا دست به سبزی هم نمی زدم.![]()
شب هم طبق معمول خونه مامانم اینا بودیم.![]()
"یه روز یه خانومه با بچه اش تو صف اتوبوس وایساده بوده یه دفه یه ...زی ازش در میره. خانومه خجالت میکشه فوری میزنه تو سر بچه اش میگه "ای بی تربیت." بچه هه یه ذره نق نق میکنه بعد ساکت میشه دوباره همه وایمیستن منتظر. بعد از یه مدت یه آقایی از وسط صف میاد درقی میزنه تو سر بچه خانومه. خانومه عصبانی میشه داد میزنه که "مرتیکه بچه منو برا چی میزنی؟" آقاهه میگه "ببخشید خانوم، من فکر کردم هر کی تو این صف ...زید باید بیاد بزنه تو سر بچه شما."![]()
اینم شده حکایت ما.از هرکسی ناراحت بشه می زنه تو سر ما!!!![]()
فردا می مونم خونه یکم کار کنم.
برای مادر ناهار درست کنم.
حسین هم بره سراغ کار.
خدا کنه درست بشه.
وای اولین حقوق چه حالی میده.![]()
زنگ زدم مامان اینا هم خونه نبودن.
علی رو دعوت کردیم شام بیاد پیشمون.
لینا اومد بالا و من زنگ زدم به لادن گفتم شام بیان بالا.
مشغول بودم که مامانم اینا هم اومدن و در عرض ۱ ساعت سبزی پلو ماهی و میگو حسابی درس کردم.
هرچی پول داشتم داده بودم میگو که اونم در عرض ۱۵ دقیقه تموم شد!!!!
علی هم آخر سر نیومد![]()
شب جمعه خوبی بود![]()
چند سال دور باشیم و با دست پر برگردیم.
اما بیشتر باید از اوضاع و احوال اونجا اطلاعات بگیرم.
دیگه از نیکشهر که دورتر نیست.
باید بریم.
![]()
![]()
باید.....![]()
![]()
![]()