![]() |
![]() |
|
| خاطرات روزمره |
|
امروز رفتیم بیرون.بالاخره پارچه میز ناهارخوری رو تونستم به دست آقاهه برسونم.خیالم راحت شد.خیلی خوشحالم که میز ناهارخوری خریدیم.البته از همین جا از بعضیا که خیلی با صبر و حوصله، زحمت کشیدن تشکر و قدردانی به عمل میاید )
کلا خیلی هفته پر باری بود از همه مهمتر عمل قلب دایی بود که خدا رو صدها هزار مرتبه شکر که به خیر و خوشی گذشت. فقط اگه ۱ چیز دیگه هم درست بشه خییییییییییییییلی خوشحال می شم. بعدش هم دلم می خواهد از اینا زیاد بکار ببرم |
|
+ نوشته شده در
85/10/26ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط زی زی |
|
|
امسال هم داره تموم میشه!!! مثل برق و باد می گذره!!خدا به داد عید برسه!از الآن می شه پیش بینی کرد که چقدر خوش می گذره....
|
|
+ نوشته شده در
85/10/23ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط زی زی |
|
|
از صبح که خبر اعدام صدام حسین ملعون رو شنیدم همش یاد بچگیهایم می افتم.یاد جنگ یاد دوستام که پدراشون تو جنگ شهید شده بودن واز اینکه من بابا داشتم خجالت میکشیدم!
واقعا از اینکه دارش زدن دلم خنک نشد. خدا خودش می دونه که بچه های ما و خانواده هاشون چی کشیدن.وقتی از یک خانواده همه پسرهاشون می رفتن خدا می دونه اون مادرها چه صبری داشتن و دارن.هنوز هم جانبازها جلوی چشممون هستن. هیچ وقت صدای آژیر قرمز از ذهنم نمی ره.صدای مردهایی که داد میزدن چراغها رو خاموش کنین.هیچ وقت صدای هواپماهایی که می اومدن بالا سرمون و بعدش هم صداهای انفجار... یادمه ۱ بار رفتیم بهشت زهرا من خیلی سنی نداشتم ۳ تا شهید آورده بودن که بمب افتاده بود تو خونشون .۱مادر و ۲ بچه اش.بی چاره شوهرش مونده بود و دختر کوچکش!!!!گریه های باباه وحشتناک بود. فقط خدا می تونه حق اینهارو بگیره. امیدوارم شب اول قبرش به درک نایل بشه و به قیامت نکشه.
|
|
+ نوشته شده در
85/10/10ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط زی زی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
85/10/09ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط زی زی |
|
|
به سفارش ۱ نفر که خاطرش هم عزیز است از این شکلا کمتر استفاده می کنم!
برف بازی دیشب خیلی کیف داد.حسابی خندیدیم.خیلی با خالم اینا خوش می گذره. از دیشب کمرم رگ به رگ شده!نمی تونم تکون بخورم.نمی دونم سرما زده یا اینکه لیز بازی اینطوریم کرده. حسین مثل مردهای امیدی همه کارها رو انجام داده.منم شب که حالم بهتر شد براش کیک درست کردم. در ضمن امروز سنگ تموم گذاشت و از صبح درس خوند.هنوز هم مشغوله. یک سوال:اگه از دست ۱ نفر کفری بشین چی کار می کنین؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
85/10/09ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط زی زی |
|
|
صبح با حسین رفتیم آزمایشم رو گرفتیم .کلسترول خونم بالا بود.خیلی ناراحتم.پرهیز سخته حالا می فهمم بابا بیچاره چی می کشه.
بعدش هم رفتیم جاده لشگرک .خیلی باحال بود.مه شدید گرفته بود و همه جا برف بود.کاج های سبز که روشون برف نشسته بود منو یاد خارج انداخت.!!!!
|
|
+ نوشته شده در
85/10/04ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط زی زی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
85/10/03ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط زی زی |
|
|
چند شبه که همش میریم خونه مامانم اینا .از کار و زندگی افتادم.
فردا می مونم خونه یکم کار کنم. برای مادر ناهار درست کنم. حسین هم بره سراغ کار. خدا کنه درست بشه. وای اولین حقوق چه حالی میده. |
|
+ نوشته شده در
85/09/27ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط زی زی |
|
|
خیلی بعد از ظهری حالمون گرفته بود.
زنگ زدم مامان اینا هم خونه نبودن. علی رو دعوت کردیم شام بیاد پیشمون. لینا اومد بالا و من زنگ زدم به لادن گفتم شام بیان بالا. مشغول بودم که مامانم اینا هم اومدن و در عرض ۱ ساعت سبزی پلو ماهی و میگو حسابی درس کردم. هرچی پول داشتم داده بودم میگو که اونم در عرض ۱۵ دقیقه تموم شد!!!! علی هم آخر سر نیومد
|
|
+ نوشته شده در
85/09/23ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط زی زی |
|
|
خیلی دلم می خواد کارامون جور بشه بریم عسلویه.
چند سال دور باشیم و با دست پر برگردیم. اما بیشتر باید از اوضاع و احوال اونجا اطلاعات بگیرم. دیگه از نیکشهر که دورتر نیست. باید بریم.
|
|
+ نوشته شده در
85/09/23ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط زی زی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پارسا پسر خالمه.6 سالشه.پارسال همسایمون بود .حالا که رفته خیلی جاش خالیه.
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 |
|
RSS
|