تبليغاتX
روزمرگی های من

روزمرگی های من

خاطرات روزمره

چند شبه که همش میریم خونه مامانم اینا .از کار و زندگی افتادم.

فردا می مونم خونه یکم کار کنم.

برای مادر ناهار درست کنم.

حسین هم بره سراغ کار.

خدا کنه درست بشه.

وای اولین حقوق چه حالی میده.

+ نوشته شده در  85/09/27ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط زی زی  | 

مهمونی

خیلی بعد از ظهری حالمون گرفته بود.

زنگ زدم مامان اینا هم خونه نبودن.

علی رو دعوت کردیم شام بیاد پیشمون.

لینا اومد بالا و من زنگ زدم به لادن گفتم شام بیان بالا.

مشغول بودم که مامانم اینا هم اومدن و در عرض ۱ ساعت سبزی پلو ماهی و میگو حسابی درس کردم.

هرچی پول داشتم داده بودم میگو که اونم در عرض ۱۵ دقیقه تموم شد!!!!

علی هم آخر سر نیومد

شب جمعه خوبی بود

+ نوشته شده در  85/09/23ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط زی زی  | 

عسلویه

خیلی دلم می خواد کارامون جور بشه بریم عسلویه.

چند سال  دور باشیم و با دست پر برگردیم.

اما بیشتر باید از اوضاع و احوال اونجا اطلاعات بگیرم.

دیگه از نیکشهر که دورتر نیست.

باید بریم.

باید.....

 

+ نوشته شده در  85/09/23ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط زی زی  |