تبليغاتX
روزمرگی های من

روزمرگی های من

خاطرات روزمره

قرمه و پلو کیلویی چند؟

صبح با حسین رفتیم آزمایشم رو گرفتیم .کلسترول خونم بالا بود.خیلی ناراحتم.پرهیز سخته حالا می فهمم بابا بیچاره چی می کشه.

بعدش هم رفتیم جاده لشگرک .خیلی باحال بود.مه شدید گرفته بود و همه جا برف بود.کاج های سبز که روشون برف نشسته بود منو یاد خارج انداخت.!!!!

بعدش هم رفتیم دربند آش رشته خوردیم

برگشتن هم از تره بار فرمانیه کلی سبزی خریدم و تا الان مشغول جمع و جور کردنش بودم.قبلا که با کلاس بودم اصلا دست به سبزی هم نمی زدم.

شب هم طبق معمول خونه مامانم اینا بودیم.

 

+ نوشته شده در  85/10/04ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط زی زی  | 

به درک!!!

"یه روز یه خانومه با بچه اش تو صف اتوبوس وایساده بوده یه دفه یه ...زی ازش در میره. خانومه خجالت میکشه فوری میزنه تو سر بچه اش میگه "ای بی تربیت." بچه هه یه ذره نق نق میکنه بعد ساکت میشه دوباره همه وایمیستن منتظر. بعد از یه مدت یه آقایی از وسط صف میاد درقی میزنه تو سر بچه خانومه. خانومه عصبانی میشه داد میزنه که "مرتیکه بچه منو برا چی میزنی؟" آقاهه میگه "ببخشید خانوم، من فکر کردم هر کی تو این صف ...زید باید بیاد بزنه تو سر بچه شما."

اینم شده حکایت ما.از هرکسی ناراحت بشه می زنه تو سر ما!!!

+ نوشته شده در  85/10/03ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط زی زی  |