صدام ملعون
از صبح که خبر اعدام صدام حسین ملعون رو شنیدم همش یاد بچگیهایم می افتم.یاد جنگ یاد دوستام که پدراشون تو جنگ شهید شده بودن واز اینکه من بابا داشتم خجالت میکشیدم!
واقعا از اینکه دارش زدن دلم خنک نشد.
خدا خودش می دونه که بچه های ما و خانواده هاشون چی کشیدن.وقتی از یک خانواده همه پسرهاشون می رفتن خدا می دونه اون مادرها چه صبری داشتن و دارن.هنوز هم جانبازها جلوی چشممون هستن.
هیچ وقت صدای آژیر قرمز از ذهنم نمی ره.صدای مردهایی که داد میزدن چراغها رو خاموش کنین.هیچ وقت صدای هواپماهایی که می اومدن بالا سرمون و بعدش هم صداهای انفجار...
یادمه ۱ بار رفتیم بهشت زهرا من خیلی سنی نداشتم ۳ تا شهید آورده بودن که بمب افتاده بود تو خونشون .۱مادر و ۲ بچه اش.بی چاره شوهرش مونده بود و دختر کوچکش!!!!گریه های باباه وحشتناک بود.
فقط خدا می تونه حق اینهارو بگیره.
امیدوارم شب اول قبرش به درک نایل بشه و به قیامت نکشه.
